خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )
102
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )
فصل سوم : اثبات و نفى ، ايجاب و سلب تصور ثبوت بر تصور نفى كه « لا ثبوت » است ، مقدم است ؛ زيرا تصور نفى عبارت است از رفع تصور ثبوت و واضعان لغت ، در اغلب موارد ، الفاظ را براى معانى محصّل وضع مىكنند و براى رفع و نفى ادواتى قرار مىدهند ، تا هرگاه بخواهند از ثبوت آن معانى خبر دهند ، عين آن الفاظ را بيان كنند و در صورتى كه بخواهند اخبار از نفى آنها كنند ، ادات رفع و نفى را با آن الفاظ مقرون مىنمايند تا الفاظ به موازات معانى قرار گيرند . اگر معانى مفرد باشند ، الفاظ آن را محصله و بسيطه مىنامند ، ولى هرگاه الفاظ با حرف سلب تركيب شده و بر رفع آن معانى دلالت كنند ، آن را الفاظ معدوله مىگويند ( يعنى عدل بها عن مفهوماتها - از مفهوم اين الفاظ به وسيلهء ادات سلب عدول شده است ) . مثال ايندو در زبان تازى : واحد و لا واحد ؛ زال و لا زال و در زبان پارسى : بينا و نابينا ؛ رفت و نرفت . الفاظ معدوله هرچند در عبارت مركب هستند ، اما از نظر معنى مفرداند ، زيرا « لا واحد » به معنى « كثير » ، « لا زال » به معنى « ثبت » ، « نابينا » به معنى « كور » و « نرفت » به معنى « ايستاد » است . امّا اگر معانى ، قضايا باشند ، حكم به ثبوت ربط قضيه را « ايجاب » و به رفع ربط « سلب » مىگويند . اجزاى قضيهء سلبى ، همان اجزاى قضيهء ايجابى است به اضافهء يك حرف سلب . جايگاه حرف سلب طبعا نزديك رابطه است ، زيرا فايدهء آن ، رفع ربط است . مثلا در اين قضيه : « زيد بينا نيست » ، « نيست » مركب است از « نه » كه ادات سلب است و « است » كه رابطه خوانده مىشود و همچنان كه رابطه از نظر معنى مقتضى ثبوت ربط است ، ايندو ادات ، بعد از تركيب اقتضاى رفع ربط را داشته و هردو به جاى يك چيزند . به همين خاطر نمىتوان گفت قضيهء سالبه ، به سبب وجود حرف سلب ، رباعى مىشود . به قضيهء ايجابى ، موجبه و به قضيهء سلبى ، سالبه گفته شده است . در قضيهء موجبه ، تأليف ، تام است زيرا هم لفظى است و هم معنوى . اما در سالبه ، ناقص است ، زيرا تأليف فقط لفظى است نه معنوى . هركدام از موجبه و سالبه دوگونهاند : الف - اقتضاى وجود يا عدم محكوم عليه را دارند ، مانند زيد هست ، زيد نيست .